از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر........یادگاری که در این گنبد دوار بماند

غوغاي آرام عشق

غوغاي آرام عشق
جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳
 



تو را درشهرقلبم زنداني مي کنم
وبا نگهباني از احساس
تمام وجودت راشکنجه ميدهم
وکليد اين زندان را
در رگهاي درونت جاري مي کنم
تا عاشقانه ترين ترانه ها را
با همه احساست برايم زمزمه کني

علیرضا علیمردانی

یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳
 




سفر آغاز گشت
فاخرانه در لجنزار هوس لوليدي
!تا زيبندگي نام آدمي را شايد دلالتي باشي
دريغا عشقم
كه به دروغين آلت وفايت ازاله شد .
سفر ادامه يافت
بي شرمانه بر پهنه ي يخي تزوير لغزيدي
!تا منزلت نام آدمي را شايد دلالتي باشي
دريغا اعتمادم
كه به دروغين بند قولت اسير شد .
سفر پايان يافت
شادمانه در خوشي هاي لحظه ايي غرق گشتي
تا زيبندگي نام آدمي را شايد دلالتي باشي !
دريغا من
كه به دروغين نواي عشقت رقصيدم .
...و دريغا تو
كه هيچگاه نفهميدي
واينك
در آغازسفري بي همسفر
من متحيرانه منزلت نام آدمي را مي نگرم



******


يه قرار وبلاگيه... اميدوارم برگزار شه

www.esfand83.persianblog.ir







علیرضا علیمردانی

پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳
 



عشق اوج زندگي است

!از ارتفاع مي ترسم

علیرضا علیمردانی

دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳
دل افروز ترين روز جهان


از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ...
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
***
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو!
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس
« دوستت دارم! را با من بسيار بگو
(فريدون مشيري)

علیرضا علیمردانی

[ خانه من | اقليم خاطرات | پست الكترونيك ]