از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر........یادگاری که در این گنبد دوار بماند

غوغاي آرام عشق

غوغاي آرام عشق
سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳
 

و گهگاهی دو خط شعری

                       که گويای همه چيز است و خود ناچيز

                                                 وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی...

 

دوستان خوبم با تشکر از تون که تنهام نمی ذارين و بهم سر می زنين، ان شاالله بعد از امتحانام از خجالت همتون در ميام...

علیرضا علیمردانی

یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸۳
مانتو کوتاه

ديد مأموری زنی را توی راه      «˜و همی‌گفت ای خدا و ای اله»

تو ˜کجايی تا شوم من همسرت      وقت خواب آيد بگيرم در برت

تاپ پوشم بهر تو با استريچ      جای می نوشم به همراهت سن‌ايچ

پا دهد، صندل برايت پا کنم      تا خودم را در دل تو جا ˜کنم

زانتيايت را بشويم روز و شب      داخلش بنشينم از درب عقب

در جلو آن‌˜که نشيند، آن تويی      در حقيقت صاحب فرمان تويی

گر تو گويی، شال بر سر می‌نهم      گر تو خواهی، موی را فر می‌دهم

موی سر مش می‌زنم از بهر تو      يک˜‌سره حتی به وقت قهر تو

از برای تست ˜کوته آستين      پاچه‌ی شلوار من هم همچنين

غير يک کيلو النگو توی دست      پای من بهر تو پر خلخال هست

بهر تو مالم به صورت نيوه‌آ      يک˜ گرم، يا دو گرم ... يا اين‌هوا !

اود˜کلن بر خود زنم پيشت مدام      تا که بوی گل بگيرد هر کجام

می‌روم حمام گرم ˜وی تو      می‌زنم سشوار، رو در روی تو

گر ˜که حتی مو نباشد بر سرم      من ˜کله‌گيس از دبی فوراً خرم!

ای فدايت ريمل و بيگودی‌ام      وی فدايت لنز و عينک دودی‌ام

من برای تست گر «روژ» می‌زنم      گر جز اين بوده است، ˜متر از زنم!

از برای تست اين روژ گونه‌ام      ورنه بهر غير، ديگر گونه‌ام

خاک˜ پای تست خط چشم من      تا درآيد چشم هر مرد خفن

لاک˜ ناخن‌هام ناز شست تو      ناخن مصنوعی‌ام در دست تو

بهترين‌ها را پزم بهر غذا      پيتزا و شينسل و لازانيا

با دسر بعدش پذيرايی کنم      همرهش ي˜ استکان چايی کنم

ای به قربان تو هر چه باکلاس      می‌شوم خوش‌تيپ بهرت از اساس

بهر تو تيپ جوادی می‌زنم      گر نخواهی، تيپ عادی می‌زنم

«گر که گويی اين ˜کنم يا آن کنم»      من دقيقاً ای عزيز آن‌سان کنم

من برايت می‌شوم اِند ِمرام      گر که باشد سايه‌ی تو مستدام

کاش می‌شد من ببينم روي˜تو      وا˜کنم گل‌سر، زنم بر موي˜تو

***

گفت مأمورش ˜که: ای زن، ˜ات ˜ن!      ˜متر از اين خلق عالم مات کن

چيست اين لاطائلات و ترّهات؟      حاسبوا اعمالکم، قبل از ممات

بوی ˜فر آيد ز ˜ل جمله‌هات      اين چه ايمانی است؟ ارواح بابات!

تيپ تو بوی تساهل می‌دهد      نفس آدم را ˜کمی هل می‌دهد

حرف‌های تو خلاف عفت است      بدتر از ای‌ميل و يک˜‌صد تا چت است!

آن‌چه کلاً عرض ˜ردی، نارواست      «مفسدٌ فی العرض» بودن هم خطاست

با خدايت مثل آدم حرف زن      گر ˜که قادر نيستی، اصلاً نرن!

از خدا چی چی تصور ميک‌˜نی      ˜اين چنين با او تغيير ميک‌˜نی؟

شل حجابا! دين ادا اطوار نيست      جای مانتو ˜کوته سر˜ار نيست!

بايد آموزی ˜کمی علم ک˜لام      حق همين باشد ˜که گويم، والسلام!

چون به پايان آمدش مأمور حرف      از خجالت آب شد زن مثل برف

گفت: ای مأمور، حالم زار شد      از مرام خود دلم بيزار شد

حرف تو هر چند توی خال زد      در نگاهم کلی˜ ضدّ حال زد

از سخن‌های تو من دپرس شدم      گر طلا بودم دوباره مس شدم

من پشيمان گشتم از ايمان خود      می‌روم ا˜کنون به ˜کفرستان خود

بعد از اين ريلکس می‌گردم دگر      ˜املاً برعکس می‌گردم دگر

پس سر خود را گرفت و گشت دور      با دلی آشفته و چشمی نمور

***

ناگهان در توی ره، مأمور را      تلفن همراه آمد در صدا

يک˜ نفر در پشت خط از راه دور      گفت با مأمور: ˜ای مرد غيور

اين چه برخوردی است ˜که مورد پرد؟      مرده‌شور اين طرز ارشادت برد!

از چه زن را ول نمودی در فراق؟      أنتر الأشخاص عندی ذوالچماق

تو برای وصله ˜ردن آمدی      نی برای مثله ˜ردن آمدی

ما برون را بنگريم و قال را      منتها ي˜‌خورده‌ای هم حال را

اين زنی ˜که تو چنين پراندی‌اش      فاسد و فاسق پس آن‌گه خواندی‌اش

هيچ می‌دانی ˜که خيلی زود زود      او «فرار مغزها» خواهد نمود؟

اين فضای اجتماع حاليه      گر چه هر چه بسته‌ترتر(!) عاليه

مصلحت می‌باشد اما بعد از اين      باز گردد يک˜می ماند چين

پس به محض قطع اين تلفن بدو      دامن زن را بگير و گو مرو

( دامنش را گر گرفتی در مسير      در حد شرعيش اما تو بگير! )

رفت مأمور از پی زن با دليل      گر چه در ظاهر بسان زن ذليل

ديد زن را در خيابان صفا      رفت پيشش، گفت او را: خواهرا!

بعد از اين‌ها ترک˜ قيل و قال کن      با خدا هر طور خواهی حال ˜کن

توی هيچ آداب و ترتيبی مپوش      هر چه می‌خواهد دل تنگت بپوش!

 

شعر از: رضا رفيع (سردبير گل آقا)

علیرضا علیمردانی

چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳
شهيار قنبری

به رسم مرغ دريايي

             پر از پر تماشايي

                        به سوز ساز تنهايي

                                       در اين سيلاب زيبايي

برقص

برقص

بغلم كن

بغلم كن

به پيچ و تاب يك پيچك

به شكل آخرين ميخك

به ياد شمعي در رگبار

دو سايه در هم بر ديوار

برقص

برقص

بغلم كن

بغلم كن

علیرضا علیمردانی

دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۳
نمی دانم کجا هستی...

نمي دانم كجا هستي

نمي دانم گرفتار خزان روزگاري

و يا از ماتم دوران رها هستي

نمي دانم تو از ميهن گريزاني

و يا دلداده خاك وطن هستي

نگاهت را نمي خوانم

صدايت را نمي بينم

نمي دانم كجا هستي

تو اصلا آشنا هستي ؟

دو چشمم در اميد ديدن رويت

خيالم در صف پيوستن كويت

شب و روزم به جز يادت

به روز و شب نمي گردد

تو اصلا ياد ما هستي؟

نمي دانم كجا هستي

روي كدامين صندلي

رديف چند بنشستي

ولي در هر كجا هستي

حواست جلب تمرينهاي استاد است

تو آخر باوفا هستي

نمي دانم كجا هستي

ولي در هر كجا هستي

خدايت در همه حال از بلا دورت نگه دارد

تو آخر آرزوي قلبكي بي بال و پر هستي

عليرضا

خرداد 83

علیرضا علیمردانی

جمعه ۸ خرداد ،۱۳۸۳
ای کاش...

كاش هيچوقت صبح نمي شد

كاش هرگز شب نمي رفت

كاشكي از چشماي ما

نور مهتاب نمي رفت

كاش ستاره خيال

 نمی رفت از پيش ما

يا نمي رسيد سحر

 نمي مرد بهار ما

كاشكي هيچوقت سپيده

 از شفق سر نمي زد

از شب خسته ما

مرغ دل پر نمي زد

كاش مي شد رؤياي ماه

 به حقيقت مي رسيد

نور مهتاب قشنگ

به روز از شب می رسيد.     

عليرضا

۶/۶/۸۱                                                                                                                              

علیرضا علیمردانی

[ خانه من | اقليم خاطرات | پست الكترونيك ]