از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر........یادگاری که در این گنبد دوار بماند

غوغاي آرام عشق

غوغاي آرام عشق
چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳
 

با اميدی گرم و شادی بخش / با نگاهی مست و رويايی / دخترک افسانه می خواند/ نيمه شب در کنج تنهايی

عشق را بايد کشت/از نگاهش ترسيد/بر کلامش خنديد

عشق را بايد کشت/تا بفهمد حرفش / با عمل هم سو نيست

و اما...

بی گمان روزی ز راهی دور/می رسد همچون منی مغرور/گونه هايم آتشين از شرم اين ديدار/ سينه و قلب و دلم/ در تپش از شوق اين پندار

"شايد او خواهان من باشد"

باز هم آرام و بی تشويش/ می شوم مدهوش/ می خزم در سايه ی اين سينه و آغوش/ در نظر اينگونه دارم/

زير لب چون کودکی آهسته می خندی.../ با نگاهی گرم و شوق آلود.../ بر نگاهم راه می بندي...

 ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زيبايی... / ای نگاهت باده ای در جام مينايی.../ آه! ای محبوب رويايی...

 عشق را بايد کشت؟!.../ شايد... / دل ها را بايد شست...

********************************************* شعر از: سمانه

علیرضا علیمردانی

سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳
زندگي تكراري
و باز هم يک روز تکراری، با آدم های تکراری، و حرفهای تکراری
و يك هواي كثيف، مثل نفس آدم در اوج بيماري

باز هم سلام هاي تكراري، احوالپرسي، سلام برسان تكراري
من خوبم،تو خوبي، او خوب است، و دروغ هاي تكراري

دلم تنگ شده ، كم پيدايي ، راستي ! چند شنبه بيكاري؟
و باز هم، دوستت دارم هاي تكراري

هر روز خستگي، هر شب بيداري، آه از اين روز و شبهاي تكراري

از صبح زود بيداري، تا شب هم سر كاري
چه كاري؟ گذراندن لحظه هاي تكراري

خدايا خسته شدم، چه حوصله اي داري
از من خسته و زخمي بگذر، و بگير اين زندگي تكراري

علیرضا علیمردانی

[ خانه من | اقليم خاطرات | پست الكترونيك ]