از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر........یادگاری که در این گنبد دوار بماند

جرالدين... دخترم! - غوغاي آرام عشق

غوغاي آرام عشق
یکشنبه ٧ دی ،۱۳۸٢
جرالدين... دخترم!
پدرت با تو حرف مي زند، شايد شبي درخشش گرانبها ترين الماس اين جهان تو را فريب دهد.
آن شب است كه اين الماس، آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط حتمي است...
روزي چهره زيباي يك اشراف زاده بي بند و بار تو را بفريبد. آن روز است كه بند باز ناشي خواهي بود."بند بازان ناشي هميشه سقوط مي كنند."
از اين رو، دل به زر و زيور مبند. بزرگ ترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد. اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي، با او يكدل باش و به راستي او را دوست بدار.




دخترم...

هيچ كس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان كند."برهنگي بيماري عصر ماست."

به گمان من، تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است.


دخترم، جرالدين!
براي تو حرفهاي بسيار دارم، ولي به موقع ديگر مي گذارم و با اين پيام، نامه ام را به پايان
مي رسانم:


انسان باش، پاكدل و يكدل باش، زيرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.

چارلي چاپلين
پدر تو


علیرضا علیمردانی

[ خانه من | اقليم خاطرات | پست الكترونيك ]