نمی دانم کجا هستی...

نمي دانم كجا هستي

نمي دانم گرفتار خزان روزگاري

و يا از ماتم دوران رها هستي

نمي دانم تو از ميهن گريزاني

و يا دلداده خاك وطن هستي

نگاهت را نمي خوانم

صدايت را نمي بينم

نمي دانم كجا هستي

تو اصلا آشنا هستي ؟

دو چشمم در اميد ديدن رويت

خيالم در صف پيوستن كويت

شب و روزم به جز يادت

به روز و شب نمي گردد

تو اصلا ياد ما هستي؟

نمي دانم كجا هستي

روي كدامين صندلي

رديف چند بنشستي

ولي در هر كجا هستي

حواست جلب تمرينهاي استاد است

تو آخر باوفا هستي

نمي دانم كجا هستي

ولي در هر كجا هستي

خدايت در همه حال از بلا دورت نگه دارد

تو آخر آرزوي قلبكي بي بال و پر هستي

عليرضا

خرداد 83

/ 6 نظر / 6 بازدید
باران

عليرضای گلم واقعا قشنگ نوشتی ....دلم برای نوشته هات تنگ شده بود:) راستی عزيزم من ديگه اون وبلاگم رو حذف کردم...می تونی تو هم با خيال راحت لينکشو برداری:* شاد زی مهربان

baran

قشئ

baran

سلام عليرضا خان. من وقت نکردم مطلبتونو بخونم . اما براتون مقاله استاتيک و کمربند ايمنی رو شهرام از نت گرفته . لطفا پيام بگذاريد تا براتون بفرستمش . در ضمن مطلب بسيار کامليه به زبان فرانسه که برای ترجمه اون می تونين از دارالترجمه کمک بگيريد. موفق باشيد . باران و شهرام

mona

سلام دوست عزيز خيلی وقت بود چيزی ننوشته بودی خيلی قشنگ بود موفق باشی بای بای

محمدرضا

سلام رفيق....خسته نباشي....پنجشنبه اومد...آسمون ابري آپديت شد....بيا تا برات از «عشق خورشيد» بگم....از «افسانه‌ي نارسيس»....منتظرتم....جاويد باشي

maral

salam alireza jan......jaleb bod